تبليغاتX
×داستان× - ..:::. ماه جبین .:::..

نوشته: سید مهدی شجاعی

کویر، به لب دندان گزیده می مانست، عطشناک و تفتیده. در دیدرس، هیچ چیز نبود جز جای پای تشنگی؛ شکافهای منقطع و خارهایی که جا به جا از دل کویر سر درآورده بودند و صورت به صورتش می ساییدند.
سکوت کویر را گهگاه، بادی ملایم بر می آشفت و هرم گرما را همراه با شنریزه ها بر سر و صورت مرد ، می پاشید. مرد، تنها پیراهنش را از تن درآورد، شنهایش را تکاند و خواست که دوباره آن را بپوشد.
دستی به سر و گردن و سینه کشید، همه جا را پر از خاک و شنریزه یافت و ... دستها همچنان کبود بود. صبح که ترسان و مراقب از روستا بیرون می زد، پسر بچه ای نگاه کنجکاوش را بر دستها و صورت او پهن کرده و پرسیده بود: « آقا! چرا دست و صورتتان کبود شده؟!»
و او تلاش کرده بود که صورت را با دستهایش بپوشاند و از چنگال نگاه پسرک بگریزد: « نمی دانم، نمی دانم.» و پسرک چند قدم به دنبال او دویده بود : « ولی کبودی آن درست مثل کبودی صورت ماه جبین شده است.» و این کلام، مرد را آتش زده بود، روی برگردانده بود و پرسیده بود : « ماه جبین را تو از کجا می شناسی؟»
«چه کسی او را نمی شناسد؟!»
«کی دیده ای او را ؟»
«همین امروز، همه دیده اند.»
پسرک بلافاصله رفته بود و او زانوهایش سست شده بود، شکسته بود و او را بر زمین نشانده بود.
«به کجا می گریزی رسوای عالم؟!»
حتما با برآمدن آفتاب، مردم همه به کوچه و خیابان می ریختند، گرداگرد خانه او حلقه می زدند و سرک می کشیدند تا این رسوای روسیاه را بهتر ببینند. بر روی بامها و دیواره ها و حتی شیروانیها غلغله می شود.
یکی با تأسف سرش را تکان می دهد و می گوید:«این هم از معلم بچه های ما!» و دیگری:« دخترانمان را به دست چه کسی سپرده بودیم!» و سومی:«از این پس به چشمهایمان هم اعتماد نکنیم!»
و چهارمی : ...
باید بر می خاست و از روستا می گریخت. نیرویی او را به گریختن وامی داشت. از خودش یا دیگران؟ به کجا؟ نمی دانست. لابد جایی که هیچ چشمی نتواند کبودی صورت او را ببیند و با کبودی چهره ماه جبین پیوند دهد.
به پشت سر نگاه کرد و سیاهی روستا را دور  دستها دید و بعد مسیر پیش رو را از نظر گذراند. چیزی به نام مقصد در دیدرس ذهن و کویر نیافت. دست برد به جیب پیراهن و دستمال سفیدش را بیرون آورد. با تردید و احتیاط، تای آن را باز کرد و روی آینه را گشود. آینه کوچکش را تا مقابل چشمها بالا آورد و در آن نگریست. کبودی بود که به سیاهی می زد یا سرخی. انگار پوست بر آتش نشسته بود و برخاسته بود، لبها و بخشی از گونه، درست همان جا که بر صورت ماه جبین ساییده بود.
«آقا برایتان شیر آورده ام.»
این، کار هر روز ماه جبین بود. همراه با سر زدن آفتاب می آمد و سه ضربه نرم و پیاپی بر در می نواخت. مرد احساس می کرد که  این تلنگرهای نرم با آن دستهای ظریف و کشیده و ناخنهای خوش ترکیب، بر قلب او نواخته می شود. در همیشه باز بود. لحظه ای بعد چهارچوب قدیمی در بود که چهره آسمانی او را قاب می گرفت، با موهای خرمایی ریخته بر دو سوی شانه و مژهای بلند و منظمی که چون سایه بانی از چشمهای خمار و قهوه ایش محافظت می کردند. پوست صورتش، همیشه مرد را به یاد گلبرگ می انداخت، گلبرگهای گل محمدی که از میان آن، غنچه ای به نام دهان، ظهور کرده باشد.
در اولین دیدار خیال کرده بود که این خوابی صبحگاهی است و رؤیایی آسمانی که تنها فرشتگان می توانند آن را در سحرگاه خود داشته باشند ولی وقتی مژه ها سنگین و خرامان از جا برخااسته بود و دست با پیاله شیر دراز شده بود و لبها ... و لبها تکان خورده بودند:
«آقا برایتان شیر آوردم.»
فهميده بود که تصویر این قاب، خواب نیوده است، تصویر نبوده است و ... چه بوده است، نمی فهمید. و این شده بود کار هر روز دخترک. نرم و آرام می آمد، پیاله شیر را در دستهای مرد می گذاشت، پیاله پیشین را باز  پس می گرفت و ناگهان قاب از تصویر خالی می شد. هر چه با ذهن و حافظه اش کلنجار می رفت که به یاد بیاورد این دختر را پیش از این در کجا دیده است، به جایی نمی رسید. دخترک انگار هیچ سابقه ای در خاطره او نداشت. ولی چطور چنین چیزی ممکن بود؟ تک تک شاگردانش را که سالها پای درسش نشسته بودند، گوش به حرفها و چشم به چشمهایش سپرده بودند، مرور کرده بود. پس کجایی بود این ماه جبین؟
آن روز عصر، بی آنکه موهایش را شانه کند، یا نگاهی در آیینه به خود بیندازد، از خانه بیرون زده بود و کوچه پس کوچه های روستا را یمی پس از دیگری زیر پا گذاشته بود، از کوچه ای به میدانچه ای و از گذری به چهارسویی. و از همه آنها که به خانه و چای دعوتش کرده بودند، به سلام و سپاسی پریشان پریشان گذشته بود و حتی تا لب رودخانه که دختران وقتشان را به شستن رختها می گذراندند، رفته بود. دخترکی چادر آبی گلدارش را بر شاخه پهن کرده بود و گفته بود:
«چطور از خانه بیرون آمده اید آقا؟ اگر چیزی می خواستید، می گفتید ...»
و او پاسخ داده بود: « آمده ام هوایی عوض کنم.» و گذشته بود و باز هم گشته بود تا شب شده بود و او متوجه تاریکی نشده بود، مگر وقتی که پسربچه ای برایش فانوس آورده بود و گفته بود:« بدون روشنایی زمین می خوردید آقا!» و او را به اصرار و هنوز با دست و چشم خالی تا خانه همراهی کرده بود.
دل آن را نداشت که از کسی چیزی بپرسد. ترجیح می داد که باز هم این جستجوی کورکورانه را تکرار کند اما رازش را با کسی درمیان نگذارد.
خواندن و نوشتن را در این چند هفته به کلی فراموش کرده بود. تمام فکر و ذکرش شده بود ماه جبین که هر صبح می آمد و آتش به پا می کرد و می گریخت.
چرا در این مدت با او هیچ سخن نگفته بود؟ چرا ب حرقش نکشیده بود؟ چرا به قدر دو کلام او را ننشانده یا نایستانده بود؟ چه توقعی!؟ سخن گفتن در مقابل آن تندیس زیبایی، آن مجسمخ ظرافت، مشکلترین کار بود، چیزی شبیه محال.
در این وقتها _ تازه اگر به اختیار خود می بود _ باید همه حواسش را جمع می کرد و در نگاهش می ریخت که مبادا بخشی از عظمت و زیبایی از چهارچوب نگاه او بیرون بماند یا مبادا ظرافتی در زیر دست و پای نگاه، گم شود.
آینه را دوباره در دستمال پیچید، پیراهنش را بر سر انداخت تا از تأثیر مستقیم نور خورشید بکاهد و باز به سوی همان مقصد نامعلوم به راه افتاد. عطش، لحظه به لحظه بخش بیشتری از وجود او را تسخیر می کرد.
در تمام این مدت، هیچ گاه به فکر بوسیدن یا لمس کردن ماه جبین نیفتاده بود. حتی امروز صبح هم تا پیش از آمدن ماه جبین، این فکر به ذهنش خطور نکرده بود. بین جرقه این تصمیم و عمل، هیچ فاصله ای برای فکر کردن پدید نیامد.
ماه جبین، دستش را برای دادن پیاله دراز کرد، او با دست راست پیاله را گرفت و بر سکوی کنار گذاشت. اول دست چپ را به سمت گونه ماه جبین دراز کرد و بعد دست راست را. لبهای کوچک ماه جبین به تبسمی شرمگین گشوده شد و سرخی کمرنگی بر گونه هایش دوید. او لبهایش را بر گونه ماه جبین گذاشت و ... وقتی برداشت، گونه ماه جبین را درست به اندازه دستها و لبهایش کبود یافت.
ناگهان شرم و حیرت، سراسر وجودش را فرا گرفت. کبود شدن جای بوسه را در هیچ جا نخوانده و نشنیده بود. به دستهای خود نگاه کرد، انگشتها و کف دست، هرجا که بر گونه ماه جبین، نشسته بود، به کبودی می زد.
وقتی به خود آمد ماه جبین رفته بود. به سمت آینه کنار در برگشت و وقتی گونه و لبها را در آینه، کبود دید، چشمهایش سیاهی رفت. زانوهایش سست شد. خود را بر ستون کنار در یله کرد و آرام آرام بر زمین سُرید.
بهت و حیرت و ندامت، اما چون آبی سرد، او را به هوش آورد. به خود فکر نمی کرد، به آبروی ماه جبین می اندیشید که دمی بعد بر زمین روستا می ریخت.
با خود فکر کرد: چهره او یا ماه جبین هر کدام به تنهایی دلیل بر هیچ جرم و خطایی نیست. کسی چه می فهمید که این ماه گرفتگی صورت او چگونه پدید آمده است یا ابر چهره ماه جبین از کجا آمده است. اما حظور این دو در کنار هم، در یک مکان، حتی به وسعت یک روستا، رسوایی آفرین بود. فکر کرد به خاطر آبروی ماه جبین هم که شده باید برخیزد، بگریزد و خود را گم کند تا طشت رسوایی ماه جبین از بام نیفتد.
با خود جز آینه ای کوچک، هیچ چیز برنداشت. حتی لقمه ای آب که در آین بیابان بتواند حیات او را تمدید کند.
زبان، چون کلوخی خشک و سخت شده بود و شکاف لبها را فقط خونی گرم، پر می کرد. فاصله او لا روستا اگر به این زیادی هم نبود، باز روستا به چشم او نمی آمد که آتش کویر انگار آب چشمها را هم کشیده بود و سوی آن را کم کرده بود. احساس کرد اندک اندک آخرین رمقهایش تبخیر می شود. بی آنکه بخواهد یر زمین نشست و پیش از آن، پلکهایش بر هم فرود آمد.
کویر، جگر او بود که در زیر آسمان پهن شده بود و هر لجظه با نیزه خورشید، شکاف تازه ای بر می داشت. خود را تمام شده یافت اما این قدر هک در خود نمی دید که پایش را آم سوی مرز هستی بگذارد. صورت اکنون با کویر مماس ظده بود و دستها در دو سو چون دو باله ماهی بر خاک می تپید.
آرام آرام در زیر پوست صورت، احساس رطوبت و خنکی کرد. رطوبتی که انگار عین حیات بود و زندگی را به تن کرده او تزریق می کرد. لرزشی مطبوع، ابتدا صورت و بعد تمام بدن را گرفت. انگار رمق بود که به تن مرده او می دوید.
آرنج را حایل کرد و صورت را از خاک برداشت. دستهای نیمه جان را در خاک مرطوب فرو برد و آن را سر و صورت و سینه خود مالید. با هر مشتی که بر می داشت، خاک زیرین را مرطوبتر و خنکتر می یافت. گودی هنوز به یک وجب نرسیده بود که آبی زلال، شروع به جوشیدن کرد. فاصله میان دست و دهان غیر قابل تحمل بود. ص.رت را در گودی فرو برد و لب و دهان را به خنکای آب سپرد.
اکنون انگار او کسی دیگر بود که از خاک بر می خاست، شاداب و زنده و با طراوت. به یاد دستها افتاد، آنها را به سوی چشم برد.
با ترس و تردید تا مقابل چشمها بالا آورد. اثری از ماه گرفتگی ندید. بی تاب به دنبال آینه گشت، آن را نیافت، اطراف را جستجو کرد، اثری از دستمال و آینه ندید. چشمش ناخودآگاه به تصویر خود در آب افتاد، آبی که از آینه صافی تر بود، نشان داد که هیچ نشانی از کبودی باقی نمانده است.
ماه جبین چطور؟! این چشمه با چنین کرامتی ابتدا باید صورت ماه جبین را ... و چشم در اطراف گردانید. روستا نزدیکتر از آن بود که پیش از این به چشم می آمد. هر چه زودتر چهره ماه جبین را باید با این آب آشنا کرد. تمام راه، تا روستا را دوید، بی احساس خستگی. وقتی به آستانه روستا رسید، باز غصه دیرینه بر دلش چنگ انداخت. اکنون کجا می توانست ماخ جبین را پیدا کند؟
مگر نه پیش از این ماه جبین را جز بر در خانه، جای دیگری، نیافته بود؟ باید به سمت خانه می شتافت، آنجا امید بیشتری بود. اما ... نه این وقت روز، که در سحرگاه. ولی تا پگاه فردا پگونه می توان تاب آورد؟ و اصلاًً با این ماجرا که امروز بر درگاه واقع شد، از کجا معلوم که او باز هم آفتابی شود؟ راستی پسرکی امروز صبح می گفت: همه روستا ماه جبین را می شناسند. اما مگر ماه جبین اسمی نبود که او خودش برای این دختر پریچهره گذاشته بود؟ او که هیچ گاه با وی سحنی نگفته بود که بتواند نامش را بپرسد.
پس آن پسر، ماه جبین را چگونه می شناخت؟ و اهالی روستا چگونه دختری به این نام می شناسند؟ از اولین کسی که دید، پرسید:
«شما دختری به اسم ماه جبین نمی شناسید؟»
«نه ... آقاشما ...؟!»
و گذشت. نایستاد تا این هیأتش بیشتر به حیرت او دامن نزند. به تنها چیزی که فکر نمی کرد، شأن و آبرو بود. حتی از بچه های کوچک کنار کوچه می پرسید:
«دختری به اسم ماه جبین ...»
کفاش جوانی پرسید:
«آقا شما که همیشه در خانه اید، چنین دختری را کجا دیده اید؟»
و مغازه دار پیری گفت:
«خودتان که بهتر می دانید آقا معلم! ما دختری به این نام در این روستا نداریم.»
تا پیچ کوچه، هیچ کس دختری به این مشخصات، نمی شناخت.
از انحنای کوچه که پیچید، سایه ماه جبین را در آستانه در دید. مبهوت و متحیر به سمت خانه دوید آنچنان که چند بار پایش در هم پیچید و تعادلش را بر هم زد.
«شما؟ این وقت روز؟»
«آمده ام پیاله ام را ببرم.»
و او مبهوت و متحیر اما رام و دست آموز، به داخل خانه رفت و با پیاله بازگشت. وقتی پیاله را به سمت ماه جبین دراز کرد، یاد ابر چهره او افتاد. آن کبودی، که انک اثری از آن نبود. با حیرت پرسید:
«ابر چهره ی شما، آن کبودی؟»
لبها و چشمهای ماه جبین با آرامشی بی نظیر تکان خوردند:
«محو شد.»
«چگونه؟»
«همان زمان که شما در چشمه کویر شستشو کردید، طرفهای ظهر.»
ماه جبین از یال پیراهن آبی اش، دستمال بستهای را درآورد و به سمت او دراز کرد، دستمالی که او خوب می شناخت: « راستی! این آینه، مال شماست، در گویر جا گذاشته بودید.»
تا او به خود بیاید و بهتش را در قالب سؤالی بریزد، ماه جبین رفته بود و قاب، دوباره خالی بود. و از فردای آن روز، هر روز قاب خالی چشم او را تنها انتظاری مبهم پر می کرد

نوشته شده توسط تنها امید در چهارشنبه 29 اسفند1386 |